X
تبلیغات
مجاهد تروریست

مجاهد تروریست

نام وبلاگ ودیعت از دوران نوجوانیست

همين!
+ نوشته شده در  سه شنبه 7 شهریور1391ساعت 10:11 قبل از ظهر  توسط سید صدرا  | 

احمدرضا یوسفی، معاون سابق ایسنا و از دست‌اندرکاران سایت یاری‌نیوز، پس از دو سال حبس در بند 350 اوین، آزاد شد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 خرداد1391ساعت 2:47 بعد از ظهر  توسط سید صدرا  | 

در نظامي كه نقش دروغين اسلاميت به خود گرفته و از اين مسلك رنگ اعتبار به اعمال خود مي‌زند و روحانيت خود را از آن مي‌جويد ، پوشيدن جامه‌ي روحانيت و خروش بر آن نظام ، گناهي نابخشودني‌ست چرا كه چنين آزادمرداني درخت استبداد ديني را از «ريشه» بيرون مي كشند.

عالمان حقيقي دين همواره بر عهدي كه خداوند با آنان بسته كه در مقابل شكم‌بارگي ظالمان سكوت نكنند ثابت قدمند. اينان به دليل شجاعتشان هرگز از غضب و ظلم جائران زمان در امان نخواهند ماند.

    

پدرم، احمد قابل ، از اين جنس است.

روحاني نو انديشي كه هيچ سختي‌اي او را از حق‌گويي باز نداشته و به راستي كه اين را از استاد فقيد خود به نيكي به يادگار گرفته‌ است.

كسي كه از لحظه لحظه‌ي آزادي ظاهري خود در زنداني بزرگتر به نام ايران، بهره برد تا ابراهيم وار ، تبر به دست ، بر بت استبداد بكوبد و محمد وار ، از حقوق مظلومان دفاع نمايد و زندان تن را به چشم پوشي بر جنايت در وكيل‌آبادها ترجيح داد و زبان بر بي مروتي ظالمان نبست.

او را از روي ضعف و ناداني با زنجير به دادگاه بردند. شاگرد مكتب امام كاظم (ع) بايد هم همچون پيشواي خود با غل و زنجير در زندان‌هاي هارون باشد و اين تشابه نه او را سخت، كه شيرين مي‌آيد و چراغ اميد را در دل او افروخته‌تر مي نمايد.

آزادمرداني كه تفسير و تجسم آيه‌ي «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوَّامِينَ بِالْقِسْطِ شُهَداءَ لِلَّه» اند افتخار قيام براي عدالت را به هيچ آسايشي نخواهند فروخت. افتخار مي كنم كه خود را فرزند احمد قابل مي دانم و به خود مي‌بالم كه پدري چون او دارم.

همچون گذشته لحظه به لحظه چشم به انتظار آزادي او و ديگر روحانيون و زندانيان سياسي دربند خواهم نشست و هر دم در نجواي با خداي خود آزادي ايشان را و آزادي تمام انسان‌ها را فارغ از مسلك و اعتقاداتشان از بند استبداد مسئلت مي نمايم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 مهر1389ساعت 11:43 بعد از ظهر  توسط سید صدرا  | 

خب از اونجايي كه ما رفتيم و به ياد سال هاي قبل از انقلاب ( كه البته در درخت موز بوديم اون موقع!) با هزار ترس و لرز بالا پشت بوم تكبير گفتيم و خدا رو صدا زديم و از اونجايي كه چشممون از تعطيل شدن وبلاگ هاي دوست و برادر و خواهر همسايه توسط بلاگفا ترسيده و از اونجايي كه فراخواني كه داديم ديگه اكسپاير ديت شده در اين تاريخ (30 شهريور 89)  ويرايشش مي كنيم تا اين وبلاگ كه در سال هاي نوجواني با خون جگر آبياري مي شد همچنان امكان حيات داشته باشه و فحش و ناسزا گذاشتم برا كسي كه  گزارش مردمي بده كه من اينجا چي مينويسم!


قربونتون برم. كار ندارين؟ خدافظ!


پ.ن: تيتر بالا صرفاً‌ جهت تزيين مي باشد و ما به هيچ عنوان به كسي نگفتيم كه دوشنبه ساعت 10 بره تكيبر بگه

راستي استقبال تو محل ما از الله اكبر متاسفانه خيلي خوب بود. خدا فتنه گر ها رو به زمين گرم بزنه! 

+ نوشته شده در  شنبه 27 شهریور1389ساعت 3:40 بعد از ظهر  توسط سید صدرا  | 


سید جمال که در باب عالی در آنکارا زندانی بود، آخرین نامه ی خود را در سه شنبه 5 شوال 1314/9 مارس 1897، به یکی از دوستان ایرانی خود می نویسد و ناامید از نجات و حیات، کشته شدن خویش را انتظار می کشد:

 

دوست عزیز! من در موقعی این نامه را به دوست عزیز خود می نویسم که در محبس محبوس و از ملاقات دوستان خود محرومم. نه انتظار نجات دارم و نه امید حیات، نه از گرفتاری متألم و نه از کشته شدن متوحش. خوشم بر این حبس و خوشم بر این کشته شدن. حبسم برای ازادی نوع، کشته می شوم برای زندگی قوم. ولی افسوس می خورم از این که کشته های خود را ندرویدم. به آرزویی که داشتم کاملا نایل نگردیدم. شمشیر شقاوت نگذاشت بیداری ملل مشرق را ببینم. دست جهالت فرصت نداد صدای آزادی را از حلقوم امم مشرق بشنوم.

 

ای کاش من تمام تخم افکار خود را در مزرعه ی مستعد افکار ملت کاشته بودم. چه خوش بود تخم های بارور و مفید خود را در زمین شوره زار سلطنت فاسد نمی نمودم. آنچه در آن مزرعه کاشتم، به نمو رسید. هر چه در این زمین کویر غرس نمودم فاسد گردید. در این مدت هیچ یک از تکالیف خیرخواهانه ی من، به گوش سلاطین مشرق فرو نرفت. امیدواری ها به ایرانم بود. اجر زحماتم را به فراش غضب حواله کردند. با هزاران وعده و وعید به ترکیه احضارم کردند. این نوع مغلول و مقهورم نمودند.

 

غافل از این که انعدام صاحب نیت، اسباب انعدام نیت نمی شود. صفحه ی روزگار، حرف حق را ضبط می کند. باری، من از دوست گرامی خود، خواهشمندم این آخرین نامه را به نظر دوستان عزیز و هم مسلک های ایرانی من برسانید و زبانی به آن ها بگویید: شما که میوه ی رسیده ی ایران هستید و برای بیداری ایرانی دامن همت به کمر زده اید، از حبس و قتال نترسید، از جهالت ایرانی خسته نشوید، از حرکات مذبوحانه ی سلاطین متوحش نگردید، با نهایت سرعت بکوشید با کمال چالاکی کوشش کنید، طبیعت با شما یار است و خالق طبیعت، مددکار. سیل تجدد، به سرعت به طرف مشرق جاری است.

بنیاد حکومت مطلقه متعدم شدنی است. شماها تا می توانید در خرابی اساس حکومت مطلقه بکوشید، نه به قلع و قمع اشخاص. شما تا قوه دارید در نسخ عاداتی که میانه ی سعادت و ایرانی سد سدید گردیده، کوشش نمایید، نه از نیستی صاحبان عادات. هر گاه بخواهید اشخاص را مانع شوید، وقت شما تلف می گردد. اگر بخواهید به صاحب عادت سعی کنید، باز آن عادت، دیگران را بر خود جلب می کند. سعی کنید موانعی را که میانه ی الفت شما و سایر ملل واقع شده رفع نمایید. گول عوام فریبان را نخورید.



+ نوشته شده در  دوشنبه 22 شهریور1389ساعت 1:23 بعد از ظهر  توسط سید صدرا  | 

بسم الله الرحمن الرحيم  از این به بعد تو منادی جهاد در خدمتتونيم. ايشالله كه شما هم با من باشين.

يا علي

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 مرداد1386ساعت 3:11 بعد از ظهر  توسط سید صدرا  | 

ایاه! 

من اومدم!  من زندم!  من هنوز نترکیدم!

فعلآ این شعر رو داشته باشین تا پنج شنبه نصف شب!

 

و نخل‌ها كه سحر سر به آسمان دادند
صلات ظهر كه شد، ايستاده جان دادند
صلات ظهر درختان اقامه مي‌بستند
كه روح و راحت خود را به باغبان دادند
چه نخل‌ها كه به انگشت‌هاي نامعلوم
جهان گم‌شده‌اي را به ما نشان دادند
 كنار نعش افق‌ ناله‌هاي نيزاران
غروب بود و چه حالي به كاروان دادند
مسافران غريبي كه دير مي‌رفتند
به كاروان نرسيدند تشنه جان دادند
همين مشاهد مظلوم در ديار غريب
به سرزمين شما هفت آسمان دادند
(به سرزمين شما آه سرزميني كه
غريب و دوست بدان زخم و استخوان دادند
غريبه‌ها كه فقط شكل ميزبان بودند
به زائران رطب، خنجر و سنان دادند
براي هر كه مسافر براي هر كه رسيد
سگان كوفه دويدند، دم تكان دادند
وقيح بود ولي عابران نامربوط
به جاي چشم، شما را دو تكه نان دادند)
همين مشاهد مظلوم در ديار غريب
به سرزمين شما هفت آسمان دادند
به تشنگان مجاور فرات نوشاندند
به خستگان سفر توشه و توان دادند
به احترام شكفتن، جوانه روياندن
به نخل‌هاي كهن فرصتي جوان دادند
اگر چه تشنه در آغوش آسمان رفتند
به سرزمين عطش، صبح و سايبان دادند
به رغم آنچه به حلق بريده‌اي نرسيد
چه جامها كه به مردان اين جهان دادند
شبيه رود اگر آبروي اين خاكند
شبيه چشمه به هرخطه‌اي روان دادند
خداي من چه بهار شگفت‌انگيزي
به بوستان غزل‌خيز عاشقان دادند
چقدر بوي تو پيچيد و باد مي‌آيد
چقدر بوي تو ر ا ياس و ارغوان دادند
«زبان خامه ندارد سر بيان فراق»
زبان خام مرا جرأت بيان دادند

  سید اکبر ميرجعفري

از پنج شنبه این جانبان مجددآ می ترکانند!

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 بهمن1385ساعت 1:27 قبل از ظهر  توسط سید صدرا  | 

صلی الله علی الباکین علی الحسین (ع)

سید جواد ذاکر داره به اربابش می رسه... دعا کنین یه مدت دیگه پیش ما باشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 خرداد1385ساعت 4:25 بعد از ظهر  توسط سید صدرا  | 

ترديدي نيست كه پيامبر خدا(ص) در مقايسه با بسياري از انبياي سلف كه تاريخ زندگي آنها رامي‌دانيم، پيامبري موفق و صاحب عزم و اراده بوده است. اين موفقيت، در پيروزي اسلام در عرصه جزيرةالعرب خود را نشان داد و چندان نيرومند بود كه اندكي بعد، عرصه بزرگي از صحنه جغرافياي متمدن آن روز را هم فرا گرفت.
با اين همه، محمد(ص) پيش از رحلت، چندين نگراني داشت؛ نگراني هايي كه هر كدام به مشكل خاصي باز مي‌گشت و آن حضرت را در غم و اندوهي عميق فرو مي‌برد. نگراني هاي آن حضرت را دردوماهه آخر زندگي حضرت ميتوان به چند گروه تقسيم كرد:


1. نگراني انجام رسالت
اين نگراني را بايد از اين زاويه نگريست كه مردم چه ديدگاهي در‌باره انجام رسالت توسط آن حضرت داشتند؟ آيا تصورشان بر اين بود كه پيامبر(ص) در انجام رسالت الهي خويش سنگ تمام را گذاشته يا آن كه در اين باره كوتاهي كرده است؟ پرسش پيامبر(ص) از مردم، در يكي از آخرين صبحتهاي خود در اينباره، نشانگر نكته ديگري هم هست و آن اين كه اگر مردم مي‌پذيرند كه او در انجام آنچه بايد بگويد، كوتاهي نكرده، زان پس بايد همه كوتاهي‌ها و نافرماني‌ها را از سوي خود بدانند و آن را متوجه پيامبر(ص)نكنند. اين اتمام حجتي بود به مردم براي اين‌كه همه گفتني ها گفته شده و احكام و فرامين الهي ابلاغ شده است.
جابر بن عبدالله انصاري مي‌گويد: وقتي سوره نصر نازل شد، رسول خدا به جبرئيل فرمود: در وجودمنداي مرگ مي‌آيد. جبرئيل گفت: و لَلاْخِرَةُ خَيْرٌ لَكَ مِنَ الاُولي و لَسَوْفَ يُعْطيكَ ربّك فَتَرْضَي (ضحي: 4،5). در اين وقت رسول خدا(ص) به بلال دستور داد تا مردم را جمع كند. همه مهاجر و انصار اجتماع كردند. آن حضرت خطبه‌اي خواند كه دل‌ها را لرزاند و اشك مردم را جاري كرد. در ضمن آن فرمود: من چگونه پيامبري بودم؟
مردم گفتند: خداوند بهترين پاداش پيامبري را به تو دهاد. تو مانند پدر مهربان و برادر ناصح و مشفق بودي، رسالت الهي خود را ادا كردي و وحي او را ابلاغ نمودي و ما را با حكمت و موعظه نيكو به راه خدا دعوت كردي. خداوند بهترين پاداشي كه به پيامبري مي‌دهد، به تو بدهد.
اين اعتراف مهمي‌براي رفع اين نگراني حضرت بود.


2. نگراني در اين كه كسي تصور نكند حقي بر او دارد
دومين نگراني آن حضرت اين بود كه مبادا كسي از ميان مردم، به خاطر مسائلي كه پيش آمده، تصورش بر اين باشد كه حقي بر پيغمبر داشته است؟ حضرت نگران آن نبود كه ستمي‌در حق كسي روا داشته است، چرا كه اين با مقام نبوت آن حضرت سازگار نمي‌نمود. آن حضرت نگران آن بود كه نكند كسي چنين گماني داشته باشد و به خاطر برخوردي در گذشته، چنين مطلبي به ذهنش خطور كرده باشد. اين نشان مي‌دهد كه آن حضرت ملاحظه افكار عمومي‌را مي‌كرده و بر آن بوده است تا در آخرين روزهاي عمر خويش، ذهن همه مردم حاضر در مدينه را نسبت به خود، تطهير كند.
به دنبال همان روايتي كه گذشت و جابر نقل كرده، آمده است كه حضرت خطاب به مردم فرمود: شما را به خداي سوگند مي‌دهم، هركس از ناحيه من بر او ظلمي‌شده، برخيزد و تقاص كند. هيچ‌كس برنخاست. حضرت دوباره فرمود. باز كسي برنخاست. مرتبه سوم حضرت آنها را سوگند داد.
در اين وقت پيري «عكاشه» نام از ميان جمعيت برخاست، از مسلمانان گذشت تا برابر آن حضرت رسيد و گفت: پدر و مادرم فداي تو باد. اگر نبود كه يكي بعد از ديگري سوگند دادي من از جاي برنمي‌خاستم. روزي من و تو در جنگي بوديم. وقتي خداوند پيروزمان كرد و پيامبرش را ياري داد، خواستي بازگردي. دراين وقت شترت در كنار شتر من قرار گرفت. من از شترم پياده شدم تا نزد تو آيم و رانت را ببوسم. شما شلاق را بلند كرديد كه بر پايم اصابت كرد. نمي‌دانم از روي عمد بود يا خواستي بر شترت بزني! حضرت فرمود: اين عكاشه! به خدا پناه مي‌برم از اين‌كه از روي عمد چنين كرده باشم. آنگاه بلال را صدا زدند و فرمودند: به منزل فاطمه برو و همان شلاق را بياور. بلال در حالي كه دستش را روي سر گذاشته و از مسجد بيرون مي‌رفت، مي‌گفت: اين رسول خداست كه مي‌خواهد از نفسش تقاص كند. آنگاه در خانه فاطمه را زد و شلاق را خواست. فاطمه فرمود: پدرم امروز به شلاق چه كار دارد، امروز كه روز حج و... نيست. بلال گفت: از كار پدرت خبر نداري. او مي‌خواهد با دين و دنيا وداع كند و اكنون بر آن است تا از نفس خويش تقاص كشد. فاطمه گفت: اي بلال! چه كسي مي‌خواهد از پدرم انتقام گيرد؟ بلال! حسن و حسين را بردار و آنها را نزد آن مرد ببر تا از آنها انتقام گيرد و اجازه نده از رسول انتقام گيرد. بلال به مسجد درآمد و شلاق را به عكاشه داد... . در اين وقت حسن و حسين برخاستند و گفتند: اي عكاشه! مي‌داني كه ما سبط رسول خدا هستيم و قصاص ما مانند قصاص رسول خداست. حضرت رو به آنها كرده فرمودند: اي نورچشمانم بنشينيد. بعد روي به پيرمرد كردند و فرمودند: بزن. عكاشه گفت: اما وقتي شما زديد، لباس من بالا بود.حضرت لباس خود را بالا گرفتند. در اين وقت فرياد همه مسلمانان به آسمان رفت. عكاشه كه شاهد بدن سفيد پيامبر بود، نتوانست خود را نگاه دارد، خود را به شكم حضرت چسبانيد و شروع به بوسه زدن كرد و گفت: پدر و مادرم فداي شما باد، چه كسي مي‌تواند شما را قصاص كند. حضرت فرمودند: نه، يا مي‌زني يا عفو مي‌كني. او گفت: به اميد بخشش خدا در قيامت عفو كردم. حضرت فرمودند: هر كس مي‌خواهد رفيق مرا در بهشت ببيند، به اين پير بنگرد. مردم برخاستند و پيشاني عكاشه را بوسيدند و گفتند: مرحبا بر تو كه به بالاترين درجات كه همانا رفاقت با پيامبر است رسيدي (التذكرة الحمدونيه، تصحيح احسان عباس، ج9، صص 153 ـ 154).



3. نگراني مسأله جانشيني
اين نگراني سوم و شايد از همه مهمتر بود. آن حضرت پس از بيست و سه سال تلاش، انتظار آن را داشت تا ثمره كارش باقي بماند و اسلام جاودانه شود. هيچ كس نميتواند باور كند كه پيامبر(ص) چنين نگراني را نداشته و اين مسأله را به طور كامل مورد غفلت قرار داده است! حتي اگر قرار بود مردم براي آن تصميم بگيرند، لازم بود تا در اين باره مكانيسمي‌از سوي پيامبر(ص) پيشنهاد شود. در حالي كه برادران اهل سنت مدعي آن هستند كه پيامبر(ص) هيچ مطلبي در اين باره ابراز نكرده است. و اين ادعاي شگفتي است!
اين ادعا نه تنها جنبه عقلايي ندارد، بلكه برخلاف نصوص تاريخي فراوان است. اولا همه آگاهند كه حضرت در غدير خم، علي بن ابي طالب (ع) را به جانشيني خود منصوب كرد. ممكن است ديگران دردلالت حديث ولايت ترديد كنند، اما در صدور اين حديث، جز كسي كه مشكل دماغي و عقلي دارد، ترديد نخواهد كرد.
پيامبر(ص) كه همچنان نگران اين امر بود، در آخرين پنجشنبه عمر خويش، همان طور كه درصحيح بخاري و ديگر آثار حديثي و تاريخي آمده، از اصحابش درخواست كرد تا كاغذ و دواتي بياورند تاچيزي نوشته شود كه مردم پس از ايشان گمراه نشوند. اين نگراني، بعد از آن كه همه اجزاء دين ابلاغ شده بود، در باره چه مطلبي مي‌توانست باشد؟ چه چيزي بايد نوشته ميشد كه مردم پس از ايشان گمراه نشوند؟
به هر روي، اين هم يك نگراني ديگر بود كه حضرت داشت؛ براي رفع آن تلاش هم كرد، و صريح وغير صريح مردم را به امام علي و اهل بيت ارجاع داد، اما اوضاع و احوال مدينه بسيار پيچيده بود و چنين نبود كه همه آنچه را كه حضرت مي‌گويد، اطرافيان بپذيرند و قبول كنند. البته در اين باره شواهد فراوان است.
بسياري از تحليلگران بر اساس متون تاريخي موجود بر آن هستند كه حضرت براي رفع اين نگراني، بحث اعزام سپاهي از مهاجر و انصار را به سوي شام و به فرماندهي يك جوان هيجده ساله با نام اسامه بن زيد مطرح كرد. پيامبر در برابر دو نگراني، يكي بحث جانشيني و ديگري خالي شدن مدينه از مهاجر و انصار در وقت رحلت، يكي را بر ديگري ترجيح داد و آن اين بود، بزرگاني كه ممكن است منشأ دشواري براي رهبري آينده شوند، از مدينه به سوي شام بفرستد تا در اينجا كار به آرامي‌ پيش برود.
اين البته ريسك بزرگي بود، زيرا خالي شدن مدينه از مهاجر و انصار خود نگراني ديگري را پديد مي‌آورد. با اين حال، اصرارهاي آن حضرت در اين لحظات حساس، براي اعزام اين سپاه و دور شدن آنان از مدينه، چه دليلي مي‌توانست داشته باشد؟
يك شاهد ديگر هم وجود دارد و آن نگراني هاي متقابل مخالفان بود كه حاضر به اجراي اين فرمان نشدند و مرتبا ميان خود گوشزد مي‌كردند كه در اين وقت حساس، نمي‌بايست مدينه را ترك كنند.
به هر روي، نبايد غفلت كرد كه خداوند در سه سال آخر، در بسياري از آيات قرآن، از منافقان فراواني سخن گفته بود كه در مدينه و اطراف آن زندگي مي‌كردند. اين همه آيه در باره نفاق، در باره چه كساني ميتوانست باشد؟ آيا فقط چند نفر انگشت شمار مثل عبدالله بن ابي و...؟ آيا آنان چنين اهميتي داشتند تا در سوره بقره، منافقون، توبه و بسياري از سور ديگر قرآني درباره آنان اين قدر آيه نازل شود و رهنمود به پيامبر و ياران داده شود؟ آشكار است كه اين خطري بس مهم بوده است. بنابر اين نگراني آن حضرت نيز امري طبيعي بوده است.


4. نگراني در باره اهل بيت (ع)
در طول اين سالها، خداوند و پيامبرش هر دو سفارشهاي فراواني در باره اهل بيت كرده بودند. شايد اساسا لازم نبود اين همه سفارش هم صورت گيرد، بلكه اين وظيفه مؤمنان بود كه حداقل وظيفهاي كه درقبال انجام رسالت توسط پيامبرشان داشتند، احترام به خاندان او باشد.
اما هم پيامبر(ص) و هم نزديكان كاملا درك مي‌كردند كه روزگار سختي را در پيش دارند. فاطمه تنهادختر باقي مانده پيامبر(ص) و نورچشمان آن حضرت بود. اما يكسر در اين روزها گريه ميكرد و اين كه بايد روزگار پس از پدر را تحمل كند، اندوهناك بود و گريه ها ميكرد. در اين لحظات پاياني، حضرت كه شاهد گريه هاي سخت دخترش فاطمه بود، او را صدا كرد. ابتداي چيزي در گوشش گفت كه آن حضرت برگريه اش افزود. پس از آن مطلبي به او فرمود، كه فاطمه خنديد. وقتي در اين باره پرسش كردند، گفت: بارنخست از مرگش در اين بيماري سخن گفت و اين كه خواهد رفت، و مرتبه دوم به من گفت تو نخستين كسي از خانواده ام هستي كه به من خواهي پيوست. و اين سبب خوشحالي من شد.
در نقل‌هاي تاريخي آمده است كه در اين روزها، قريش با نگاه‌هاي خشم‌آلود به اهل بيت و خاندان پيامبر(ص) مي‌نگريستند و آنان را با اين نگاه‌ها آزار مي‌دادند. اين در حالي بود كه اهل بيت از روز نخستبه ياري پيامبر برخاستند و آخرين كسي هم كه رسول خدا(ص) در دامانش جان داد، علي‌بن‌ابي‌طالب بود، آنچنان كه بعدها خود فرمود اين حالت چنان بود كه عروج روح پيامبر را از ميان دو دستانم احساس كردم.
يك نگراني ديگر پيامبر(ص) هم در باره انصار بود. تصور اين كه قريش در اين شهر مسلط شده وانصار ظلم و ستم روا خواهند داشت، از نگرانيهاي عمده پيامبر بود. اما قريش نه تنها به اهل بيت رحم نكردند بلكه به انصار هم ستم كرده در كربلاي 61 اهل بيت پيامبر(ص) را قتل عام كردند و در سال 63خانواده‌هاي انصار را. بدين ترتيب بود كه سير حاكميت قريش نشان داد كه همه نگرانيهاي حضرت برحق بوده است.
با اين حال بايد رفت، پيامبر و غير پيامبر ندارد. رسول خدا(ص) روزهاي اخير عمر خويش كه خود رادر آستانه بازگشت مي‌ديد، بيش از پيش به بقيع سر ميزد و مرتب اين نقطه را كه برخي از اصحاب خوبش مانند عثمان بن مظعون و نيز فرزند دلبندش ابراهيم در آنجا مدفون شده بود زيارت مي‌كرد، آنجا را «دارقوم مؤمنين» مي‌خواند و به مؤمنان مدفون كه طبعا برخلاف وهابي‌ها معتقد بود صدايش را مي‌شنوند، مي‌فرمود كه به زودي به آنها خواهد پيوست. از آخرين دعاهاي آن حضرت اين بود كه : اللهم اغْفِرْ لي وارْحَمْني و اَلْحِقْني بالرّفيق. خدايا مرا ببخشاي، رحمتت را بر من فرو آر و مرا به رفيق ملحق ساز.
روزهاي پاياني سپري مي‌شد و حال پيامبر(ص) هر لحظه وخيمتر شده و تب شديدتر مي‌گشت. دراين روزهاي پاياني، تب آن حضرت به قدري زياد بود كه هر كس دست پيامبر را مي‌گرفت گرمي‌غيرمتعارف آن را احساس مي‌كرد.
با اين حال، حضرت همچنان نگران بود كه مبادا كاري از اين دنيا بر عهده وي باقي مانده باشد كه آن را به اتمام نرسانده باشد. در يكي از آخرين روزها، چند ديناري به دست حضرت رسيد. مقداري را ميان مردم تقسيم كرد. شش دينار آن باقي ماند كه آنها را به يكي از زنانش سپرد. اما خواب به چشمانش نيامد تا آن كه از وي در باره اين شش دينار پرسيد. آن زن دينارها را آورد. حضرت پنج دينار آن را ميان پنج خانوار انصاري تقسيم كرد و ازاطرافيان خواست دينار برجاي مانده را هم انفاق كنند. آنگاه فرمود: اكنون آرام شدم «الان اسْتَرَحْتُ».(طبقات الكبري، ج 2، ص 237)
يك بار نيز ديدند كه حضرت به سرعت به منزل مي‌رود؛ در باره عجله حضرت پرسيدند. حضرت فرمود: طلايي نزد من بود، نخواستم بخوابم و نزدم بماند. دستور دادم تا آن را تقسيم كردند (طبقات الكبري، ج 2، ص 238)
به آخرين سفارش پيامبر(ص) برسيم كه علي‌بن‌ابي‌طالب(ع) يعني كسي كه پاياني‌ترين لحظات را دركنار حضرت سپري كرده نقل مي‌كند. امام مي‌گويد: آن حضرت در آخرين لحظات حياتش در در حالي كه سرش در دامان من بود، مرتب مي‌فرمود: الصّلاة الصّلاة (طبقات الكبري، ج 2، ص 262).

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 فروردین1385ساعت 3:42 بعد از ظهر  توسط سید صدرا  | 

سلام

می بینم که امروز دو شنبست و الوعده وفا

راستش موندم درباره چی بنویسم. قحطی موضوع آوردم!!! خوب پس حالا فعلآ به یه چیزی گیر می دم تا یه چیز دیگه وسطای نوشتنم به مخم بخوره.

جمعه کلی کیفور شدیم. تیممون به اضمحلال کشیده داشت می شد که این بازی نجاتمون داد! ای خاک بر سر اون کاظمیان فلان. با اون موهای قشنگش! (البته من خودمم تازگی مدل موهام همونجوریه!)

تحلیل فنی این بازی همینه که استقلال سوراخ مطلق بازی بود و یکی نیست به من بگه اینا به کجای این وبلاگ می خوره! خوب گفتم که این هفته سوژه گیرم نیومده! مجبورم به این گیر بدم دیگه!

بی خیال ... می گن که فردا چار شنبه سوریه! می گن قدیما رسم بوده بخت دخترا تو این شب باز می شده! البته و صد البته که تو دوره زمونه ما بخت اکثر دخترا بازه. شب چارشنبه سوری دیگه از شدت باز بودن جر می خوره!

بعد اگه بخوان جلوی یه سری حرکات رو تو این شب بگیرن تمام بوقا بلند می شه که آاااا ی ی ی ی . عید باستانی ما رو می خوان بترکونن!  بابا جان. اون زمان قدیما دیگه دختر مردم با دامن نمی یومد از رو آتیش بپره. به خدا اگه خود زرتشت اینا رو می دید استعفا می داد!

بسه دیگه... خوابم می آد! برم بخوابم. دعا کنین چارشنبه یه موضوع درست و حسابی گیرم بیاد وگرنه مجبورم همینجوری چرت و پرت بنویسم تا بد قولی نکرده باشم!

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 اسفند1384ساعت 0:57 قبل از ظهر  توسط سید صدرا  |