سلام...
نمی دونم چی بنویسم. از بد قولی های خودم؟ از ناسازگاری روزگار؟ از اینکه اینقدر کار یهو می ریزه رو سر آدم که وقت نمی کنه یه نیگا به وبلاگش بندازه؟ از اینکه بالاخره سیستم خریدم؟!
وللش... امروز (امروز که نه! دیروز!) 17 اسفند بود. خوب این که یه چیز مشخصه! ولی حالا چرا می گم؟ به خاطر اینکه دیدم حیفه روز شهادت یکی از بزرگان باشه و هیچی ننویسم!
خوب حالا کی شهید شده؟ کسی که وقتی رفت مکه دو تا چیز از خدا خواست. اول اینکه اسیر نشه و شهید بشه. دوم اینکه مثل امام حسین (ع) .... ولش کن. مقدمه نچینم. شهید محمد ابراهیم همت. فرمانده لشکر 27 محمد رسول ا...
اون وقتا که تو کتابای تاریخ بابام عکسای نبردای ایرانیا و رومیا رو می دیدم حسابی از اینهمه شجاعت کیفور می شدم. از این بابت که آریایی های نجیب ایرانی دلاورانه جلوی هجوم دشمن رومی با اونچه که داشتن و نداشتن به خاطر این مرز و بوم جنگیدن و فدای اون شدن.
تصویر آریو برزن رو ندیدم اما شرح فداکاری های اون رو تو تاریخ ایران شنیدم ولی نمی دونم همت و همتای جنگ کی مثل آریو برزن آریایی در خاطره کودکان آینده این مرز و بوم رقم می خوره.سال هاست که از این گروه از قرماندهان بسیجی سالای دفاع مقدس شنیدیم اما یادمون نره که هنوز در مورد اونا کم گقتیم.
هشت سال دفاع مقدس فرصتی رو رقم زد که از میون قشرای محتلف جامعه مردای بزرگی پا به عرصه جهاد بذارن. اونا بر خلاف فرمانده های بزرگ جنگی دنیا ، ستاد ، آجودان ، دفتر و دستک عریض و طویل نداشتن هیچ وقت با بونیفرم اتو کشیده و شق و رق میون نیروهای منظم جنگی جولان نمی دادن.هر جا که نشونی از خاکریز و جبهه بود اونا پا پیش گذاشتن و هر جا که نمادی از عشق ب هشهادت و فداکاری بود می شد حضور اونا رو حس کرد.
همت اگه اولی اونا نبود به طور قطع یکی از اونا بود. از مسیح کردستان گرفته تا باکری و خرازی و باقری و موحد و کاظمی و ... همه به نوعی فرمانده بسیجی بودن ، شاید بشه ادعا کرد هشت سال دفاع مقدس ایران تجربه جدیدی رو در زمینه بروز و ظهور فرماندهان جنگی تو منطقه خاور میانه و جهان رقم زد. فرماندهانی که در عین شجاعت و متانت از عیار بالای فداکاری و همت وطن پرستی برخوردار بودن.
اونا الگوی وارستگی تو جنگ تحمیلی رو بار ه و بارها به نمایش گذاشتن. همراهی اونا با توده های زیرین نیروهای جنگی تو خاکرزای خاکی و شنی ، حضور تو سخت ترین شرایط مرگ و زندگی از اونا اسطوره های به یا موندنی خلق کرده.
هر جا که دشمن حضور داشت این فرماندهان جنگ ، کنار شیر مردا نقشه ها و ستاد فرماندهی حودشون و علم می کردن هر جا صحبت از حرکت به جلو بود اولین و آخرین نفرات بودن.
اگه بگم همت یه فرهنگی و معلم تمام عیار بود شاید از اخلاص بسیجی اون کم گثته باشم و اگه بگم همت یه فرمانده جنگی فداکار بود شاید همت بسیجی رو فراموش کرده باشم باید گفت که همت یه بسیجی تمام عیار بود و بس.
نمی دونم... حالا حالا ها مونده تا بفهمیم کیا رو از دست دادیم. یا بهتر بگم بفهمیم کیا رو به دست آوردیم.
بگذریم. امروز داشتم می رفتم طرف بالای چهار راه ولیعصر (عج) یهو دیدم که بلهههه... جلوی پارک دانشجو تعداد خفنی از بانوان مکرم حضور دارن و مشغول جیغ زدنن!
قیافه هاشونم به شدت تابلو می زد. ما هم که به شدت از این جور تجمعات حمایت می کنیم ( مخصوصآ با توجه به اینکه تعدادی ضعیفه در حال سخنرانی بودن!
) سریع خودمون رو قاطی کردیم که ببینیم اینا چی می گن! دیدم که لیدراشون یکی مرد بود یکی زن. یکم که پرس و جو کردم فهمیدم که به به! امروز روز جهانی نثوان مکرمه و این بانوان شریف دارن اعتراض می کنن که چرا حق زن و مرد تو این مملکت مساوی نیست! (البته ما خودمونم به این اذعان داریم! ولی بیشتر به ای که مردا حقوقشون کمه! باید بیشتر شه!
) بعد از یه مدت دیدم که نه بحث از اینم خارج شد و داره به نظام و دولت و شناسایی اسراییل و اینا کشیده می شه. ما همچنان در حال شنیدن این جیغ ای ممتد بودیم که یهو دیدیم که بلهههه. نیروی محترم انتظامی با 10 – 20 تا نیرو اومده به جنگ این ضعیفه ها! ضعیفه ها هم با کمک اراذل و اوباش و کیف و چماق و عصا و زنبیل به جنگ برخواستن! یه عده هم که جو گیر شده بودن شعار می دادن. حالا چی می گفتن؟ انرژی هسته ای حق مسلم ماست!!! آحه چه ربطی داره؟!
من همچنان تو کف بودم که دیدم نهههه! 70 – 80 تا باتووووم!
حالا یکی به اینا بفهمونه من از اینا حمایت نمی کنم!
در حال در رفتن بودم که بهو یکی منو گرفت! گفتم که خدایا خرید دارم! گناه دارم! اصلآ انرژی هسته ای حق مسلم ما نیست! حقوق زن و مردم یکی نیست! کاندولیزا رایسم دختر بدی نیست (البته به چشم خواهر برادری! وگرنه کی از دختر 50 ساله خوشش می آد؟!) بعد یهو یکی گفت سلام سید! بدو دنبالشون! برگشتم دیدم که به به ! یکی از دوستان ناجایی ما رو گرفته. گفتم مرد مومن من دارم در می رم! همون لحظه یکی دیگه از دوستان رسید! از اون ور دیدم که به به! یکی از دوستان دیگه داره به این بانوان خط می ده که برین فلان شعار رو بدین. یا برین تو فلان مغازه. هماهنگه! سریع راپورتش رو به بچه های بسیج دادم اونا هم گرفتنش کردنش تو ماشین بردنش مقداد!
بعد همه ملت کپ کرده بودن که چی شده. فک می کردن من لیدر اراذلم!!! همش می گفتم چی شده! منم که عشق جو سازی
... بقیش رو خودتون بفهمین دیگه!
بعدش خریدم رو هم کردم و صحیح و سالم برگشتم دفتر و همه چیز به خوبی و خوشی تموم شد!
خوب این بود داستان امشب ما!!! شب خوش. تا دوشنبه!